تبليغاتX
در عشق

در عشق


بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک جوهرند

فرصت دادن به زورگو, این تصور را برایش ایجاد میکند که او پوشالی بودن اقتدارش را باور کند و به زور گویی ادامه دهد. در مخیله زورگو, واژه بخشنده گی و بخشش نمیگنجد. در دل به فردی که بخشنده هست می خندد و در خیال خود به خیال پردازی ادامه میدهد و همین امر (خود باوری در اعمال زور) روزی عامل شکست میشود. در دنیای توهمی اش آنچنان خود را دست بالا می گیرد که حتی در خواب هم نمی بیند که روزی سرنگون خواهد شد. و اما آن روز دور نیست و دیر یا زود سر خواهد رسید. وای که جه تماشایی هست حال و روزشان.

.... بخشش عمل بسیار زیبا و پسندیده ای هست که آن هم باید از روی آگاهی باشد. بخشش را باید فقط با عنوان خودش فهمیده و انجام شود و الا بخشش در قبال بدست آوردن هر گونه پاداشی جه دنیایی چه معنوی, فاقد ارزش می باشد. چرا که بخشش اگر به منظوری باشد, انتظارات و توقعات بیشماری را به دنیال دارد که حاصلش فقط درد و رنج و اندوه می باشد.

تحمل زورگو خیانت است. عشق بازی خیانت نیست ...

یکشنبه یکم آذر 1388

عمل از ذهنی ساکت نشات می گیرد و این زیباترین چیز در دنیاست. فعالیت از ذهن ناآرام نشات می گیرد و این از هر چیزی زشت تر است.عمل وقتی است که مناسبتی در کار باشد. فعالیت بیربط و نامناسب است. عمل لحظه به لحظه و خودانگیخته است. فعالیت گذشته را بر دوش می کشد. فعالیت پاسخ به لحظه حاظر نیست. در عوض ناآرامی یی را که تو از گذشته با خود حمل می کنی به زمان حال سرازیر می کند. عمل خلاقانه است در حالی که فعالیت بسیار مخرب است. تو و دیگران را از بین می برد.

وقتی گرسنه ای- غذا می خوری و این عمل است. اما وقتی گرسنه نیستی و به هیچ وجه احساس گرسنگی هم نمی کنی و با این وجود دست از خوردن برنمی داری-این فعالیت است.خوردن نوعی خشونت و شدت عمل است: تو غذا را خرد و خراب می کنی. دندان هایت را به هم می سایی و غذا را تخریب می کنی و این تو را کمی از ناآرامی و آشوب درونت رهایی می بخشد. تو به خاطر گرسنگی غذا نمی خوری-بلکه به خاطر نیازی درونی- میل شدید به تخریب- غذا می خوری.

در دنیای حیوانات- خشونت با دست ها و دهان- یعنی چنگ و دندان اعمال می شود. این دو ابزار خشونت در قلمرو حیوانات هستند.هنگام غذا خوردن این دو با هم به کار گرفته می شوند: تو با دست غذا را برمی داری و با دهان آن را می جوی.به این وسیله خشونت تخلیه می شود. اما وقتی گرسنگی در کار نبود این دیگر عمل نیست. بیماری است. این فعالیت یک وسواس است.یک دلمشغ.لی است.البته تو نمی توانی به خوردن ادامه دهی- چون می ترکی! به همین دلیل هم مردم حقه هایی سوار کرده اند> آن ها به چویدن تنباکو-آدامس و کشیدن سیگار رو آوردند.اینها غذاهایی کاملا کاذب و عاری از هرنوع ارزش غذایی هستند. اما تا جایی که به خشونت مربوط می شود-موثرند.

مردم نزد من می آین و می گویند: "دلم می خواهد سیگار را ترک کنم" و من از آن ها می پرسم چرا؟ این خودش یک مراقبه متعالی سیباست. و ادامه می دهم که اگر آن را کنار بگذاری-چیز دیگری را شروع میکنی. چون با تغییر علائم بیماری- چیزی عوض نشده و بیماری هنوز پابرجاست. آن وقت شروع می کنی به ناخن جویدن یا آدامس خوردن- و این چیزها حتی از سیگار کشیدن هم بدترند. همه این ها بی خطرند-چون تویی که داری آدامس می جوی- به کسی کاری نداری.ممکن است احمق باشی- اما متجاوز و محاجم نیستی! تو به کسی ضرر نمی رسانی. اگر از آدامس جویدن و سیگار کشیدن دست برداری- آن وقت چه کار خواهی کرد؟ دهان تو احتیاج به فعالیت دارد. هنوز در پی خشنوت است.آنگاه آغاز به سخن و گفتگو می کنی! مدام پرحرفی و گذافه گویی می کنی! ور-ور-ور و این بسیار خطرناک تر است.

مردم مدام حرف می زنند. حتی اجازه نمی دهند دیگران یک کلام حرف بزنند. حرف زدن از سیگار کشیدن بد تر است. اگر بیست و چهار ساعت وراجی کنی- که همینطور هم هست! وقتی بیداری- حرف می زنی و بعد که جسم خود را از پای در آوردی- به خواب می روی. اما وراجی همچنان ادامه دارد. تو در خواب هم حرف میزینی! اساسی ترین فعالیت دهان است-چون نخستین فعالیتی است زندگی را با آن آغاز می کنی. سیگار کشیدن هم درست مثل مکیدن پستان مادر است. شیر گرم به درون جریان می یابد و در سیگار کشیدن هم دود گرم به درون می یابد و سیگار در بین دو لب- درست مثل نوک پستان مادر حس می شود. اگر نگذارند سیگار بکشی و ... آن وقت به حرف زدن رو می آوری و این بسیار خطرناکتر است! چون آت و آشغال های ذهنی خود را به خورد دیگران می دهی و در ذهنشان تلنبار می کنی.

زمانی می رسد که مهم نمی باشد که کسی به حرفت گوش بدهد و یا ندهد. و تو روی دنده حرف زدن می افتی و نه تنها حرف می زنی- که جواب خودت را هم می دهی.حالا دیگر کامل هستی و دیگر به هیچکس وابسته نیستی. به همین خاطر هم مردم از سکوت وحشت دارند. می دانند که از هم می پاشند. وحشت از سکوت به این معناست که تو در درون- ذهن وسواس و تب آلود و بیماری داری که پیوسته از تو طلب می کند که یک کاری بکنی و فعال باشی. فعالیت وسیله فرار تو از خویشتن است.در عمل تو حیّ و حاظر آن جا هستی و در فعالیت تو از خودت فرار کرده ای. این یک ماده مخدر است. در فعالیت تو خودت را فراموش می کنی و وقتی خودت را از یاد بردی-دیگر هیچ نگرانی-اضطراب و تشویشی وجود ندارد.

عمل چیزی مطلوب است و فعالیت بیمارگونه است. تفاوت این دو را خودت دریاب. فعالیت چیست و عمل کدام است؟ این نخستین گام است. قدم بعدی درگیری بیشتر در عمل است. به طوری که انرژی به عمل جریان یابد. هروقت سر و کله فعالیت پیدا شد- بیشتر مراقب و هشیار باش. اگر هشیار باشی- فعالیت متوفق می شود. انرژی حفظ می گردد و همان انرژی به عمل تبدیل می شود.عمل آنجا است.حاضری و از پیش ساخته نیست. اصلا به تو محلت نمی دهد تا زمینه را آماده کنی یا تمریناتی را ت سر بگذاری. عمل همیشه تازه و با طراوت است. درست مثل قطرات شبنم صبحگاهی. و کسی که مرد عمل است- همیشه جوان و با طراوت می ماند. شاید جسم پیر شود ولی شادابی او پابرجاست.ممکن است جسم بمیرد ولی جوانی ادامه می یابد. جسم فنا می شود ولی او همچنان باقیست. زیرا خداوند طراوت را دوست دارد. خداوند همیشه طرفدار تازگی و طراوت است.

تو می توانی از ترک عادت خود یک وسواس بسازی. این همان چیزی است که بر سر راهبان دیرنشین می آید: وسواس آنها شده ترک عادت! آنان مدام به کارهایی روی می آورند که از عادات پیشین خود دست بردارند. مدام با دعا و نیایش ومراقبه و یوگا و فلان و بهمان سر خود را گرم می کنند.این هم فعالیت است. تو به این شیوه کاری از پیش نمی بری و فعالیت از در تی وارد می شود. آگاه باش! تفاوت بین عمل و فعالیت را احساس کن.فعالیت مثل بختک به جانت می افتد و در حقیقت تو را تسخیر می کند. فعالیت شبح است- شبحی از گذشته- مرده است. وقتی فعالیت روحت را تسخیر کرد و وجودت تب آلود شد- بیشتر مراقب باش. این همه ی کاری است که می توانی بکنی: مواظب باش! حتی اگر مجبوری آن را انجام بدهی- آن را با هشیاری کامل انجام بده. سیگار بکش- اما بسیار آهسته سیگار بکش- با هشیاری کامل. تا لااقل بفهمی چه کار می کنی. اگر بتوانی سیگار کشیدن خود را زیر نظر بگیری- ناان روزی سیگار از دستت می افتد. خود به خود سیگار از لابلای انتانت سقوط می کند. تو نمی توانی آن را دور بیندازی. چون دور انداختن خودش یک فعالیت است. این است که می گویم خودش از دستت می افتد.درست مثل برگمرده ای از درخت.

وقتی چیزی خودش به میل و رضای خودش کنار رفت- از خود هیچ ردپایی برجای نخواهد گذاشت...

گردآوری از کتاب خلاقیت اشو       

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

به نظر شما پرونده و درخواستی را معطل کردن و سر دواندن و در انتظار گذاشتن تنبلی است یا سیاست و یا بی اهمیتی درخواست کننده و یا عادت و یک روش و طرز و یا هیچکدام؟

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

اگر ریشه یک درخت از جایش کنده شود و در جای دیگری کاشته شود, که از آب و هوای متفاوتی برخوردار است! خود به خود میوه دیگری خواهد داد. شما هنگام ازدواج از بین چند نفر یکی را برمی گزینید و ذهن شما بقیه انتخاب نشدگان را در توهمات خود نقاشی می کند و شما با نقاشی های ذهنی تان آنان را آنگونه که نفس و ذهن شما دوست دارد ببیند, نقاشی می کند و نه آنگونه که هستند. اغلب انسان ها به گذشته خودشان حسرت می خورند- این به خاطر آن نیست که گذشته بهتری داشته اند, بلکه به خاطر آن است که, ذهن , گذشته را آنگونه که به نفع نفس هست, نقاشی می کند و از حقیقت و واقعیت ها دوری می کند.

دیکتاتوری مثل صدام حسین و یا بسیاری از پدرهای گمنام که از صدام حسین هم دیکتاتورتر هستند, اگر روزی از جایگاه خودشان به جایگاهی دیگر اسباب کشی و مهاجرت کنند, ذهن انسان ها هم از گذشته آنان نقاشی های رویایی و کاذب می کشند. و شاید هم این نقاشی ها چنان ایجاد مزاحمت در شما بکنند که شما را وادار به احساس گناه و دلسوزی کنند. اگر همسر شما, حق تحصیل و فعالیت های اجتماعی و خود بودن را از شما محروم بکند و روزی از روزها به شما بگوید که شما اجازه دارید که یک کورس و دوره زبان و یا چیزی را ببینید. طبیعی نیست که شما این را به لطف ایشان به حساب بیاورید.

ایشان نه حق داشتند که, حق و آزادی را از شما محروم سازند و نه امروز کاری بکنند که دل شما قنج برود! دیکتاتورها روانشناسان شیطان قهاری هستند که همه چیز را از دست شما می گیرند و اگر روزی یک محبتی بکنند, دل همه را می برند! و به همین خاطر زن ها از مردانی که خیلی و همیشه مهربان هستند, به مهربانی عادت می کنند و خشم های مردان خشمگین را در ذهنشان بسیار با محبت و قدرتمند نقاشی می کنند!

دلتان برای کسی که بعضی وقت ها مهربان بوده و هست, هیچوقت نسوزد. مهربان واقعی, همیشه و هر آن مهربان است. انسان آزاده و آگاه نه به استبداد و زور و غرور متوصل می شود و نه روزنه ای را برای نفس کشیدن باز می کند و ادعای هیچ لطفی هم ندارد.  

در بین مهاجران بسیار دیده می شود که نقاشی های ذهنشان آنان را از زندگی کردن در اکنون و حال باز می دارد و اگر مدتی از زادگاه خودشان دور بمانند, زادگاه و آدم هایش را شاعرانه و غیر واقعی نقاشی می کنند و اگر روزی به زادگاهشان سفر کنند, می بینند که, همه چیزهایی که در مورد آن فکر می کرده اند, یک توهم و یک تبدیل ذهنی بیشتر نبوده است. 

ذهن همیشه در حال نقاشی به نفع نفس می باشد و شما را از بودن غافل می سازد و توجه شما را همیشه به طرف خود جلب می کند. و آن نقاشی های ذهنی, مانع ملاقات انسان با واقعیت ها و حقیقت می شود. اگر سعی کنیم, نقاشی و سطح و سایه را جدی نگیریم, می توانیم با اصل ملاقات کنیم. که زندگی در اصل هاست و نه در عکس ها!!

قاسم سلطانی

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم// وانگه همه بت ها را در پيش تو بگدازم
صد نقش برانگيزم با روح درآميزم// چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری يا دشمن هشياری// يا آنک کنی ويران هر خانه که می سازم
جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو// چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من رويد با خاک تو می گويد// با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب اين دل// يا خانه درآ جانا يا خانه بپردازم

مولانا

سه شنبه نهم تیر 1388

Blog Skin